من گم شده ام


منزل
تماس
 

۱۳۸٧/۱/۳٠

 

ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد/وقت آن ات که بدرود کنی زندان را

 

حالا دیگر اینقدر بزرگ شده ام که صاف در چشمهایت بخندم و بگویم:زاهد پشیمان را ذوق باده خواهد کشت...باور کن

 
 

سالك پوينده : ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ

 

۱۳۸٦/۱٢/۱٢

 

 

 

تمام شد.
میماند یک مراسم خاک سپاری،که قبول دارم زیر تیغ آفتاب چند ساعت سرپا ایستادن و گوش به اراجیف مداح کردن زجر دارد،اما میگذرد و دیگر خلاص.

 
 

سالك پوينده : ٤:٤۱ ‎ق.ظ

 

۱۳۸٦/۱٢/۱۱

 

 

 

داری زکات حسن و ندانی کرا دهی/من مستحقم ای شه خوبان به من به من....

 
 

سالك پوينده : ٥:٢۱ ‎ب.ظ

 

۱۳۸٦/۱٢/٤

 

دیدی ای دل؟

 

میدانی،دیشب یکهو به صرافت افتادم که «دیگر همه چیز تمام شده،ما چه میتوانیم در این باره بدانیم؟»

 
 

سالك پوينده : ٦:٤۱ ‎ق.ظ

 

۱۳۸٦/۱۱/٢٧

 

 

 

من مرثیه زندگیم را مرهون غمی هستم که عشق های زمینی آن را ساخته اند.من شما را خیلی دوست داشتم،همین.

 
 

سالك پوينده : ٧:۱٥ ‎ق.ظ

 

۱۳۸٦/۱۱/۱۸

 

وز بهر چه گويم نيست با وي نظرم چون هست

 

بكن

به درك

خيال ميكني از پا در مي آيم؟

چه باك

ببين

آرامم

آرامتر از نبض يك مرده

 
 

سالك پوينده : ٢:۳٠ ‎ق.ظ

 

۱۳۸٦/۱۱/٦

 

 

 

ديگر مگو نصيحت حافظ كه ره نيافت/گمگشته اي كه باده چو شيرش به كام رفت...

تنگه دلم

برگرد اي عزيز من...

به عقل اگر چه كنون از محال سخت تر است...

 
 

سالك پوينده : ٧:٤۳ ‎ق.ظ

 

۱۳۸٦/۱٠/۱٠

 

 

 

میترسم.

مال خواب دیشبه و خواب دیشب هم میدونم مال چیه.و با همه اینا هنوز میترسم.چقدر بار هرکس فقط مال خودشه.آوازای غمناک داشتن چیز وحشتناکیه ،آخ خدا جون آوازای غمناک داشتن...

کی پس؟چقدر دیگه وقتش میشه سرمو بالا بگیرم و داد بزنم که:...وقت آنست که بدرود کنی زندان را؟کی؟

چقدر میترسم.

 
 

سالك پوينده : ٦:٥۱ ‎ق.ظ

 

۱۳۸٦/٩/٢٤

 

 

 

بعد اینهمه وقت

خوبه که اومدم از یه سفر خوب بنویسم.

چقدر خوش گذشت.

فقط خیلی به خودم به بقیش بعدا فکر میکنم.به اینکه چند تا از این آدمای عزیز چند وقت دیگه اینجان.و خیلی چیزای دیگه.بعدا.بعدا به همشون فکر میکنم.

 
 

سالك پوينده : ٦:۱۸ ‎ق.ظ

 

۱۳۸٦/٤/٢٥

 

 

 

دارم دق ميكنم از يكنواختي زندگي،از اين عدم زندگي كه انتخاب كرده ام."انتخاب"كرده ام؟فكر كنم اين انتخاب بود كه منو...

هي سعي ميكنم بينابين جمع و ضرب و تقسيم هاي هميشگي و هر روزه و پايان ناپذير،به دلايل،ضرورت ها . خوبي هاي زندگي كردن فكر كنم.و هي به مغزم فشار بيارم كه چرا مردم ميگن_صداي خودمم يادم مياد،شايد گاهي گفته باشم_  زندگي يه هديه است.به هر حال همه هديه ها كه آدمو شاد نميكنن.ياد پارچه سفيد گلداري افتادم كه يادم نيست كدوم آدم كج سليقه و بي فكري تولد 10 سالگيم بهم داد.همون قدر بي مزه ، شادي نياور و بي تفاوت شده برام.و باز هم درست نميدونم چي بهم ميدادن شاد ميشدم،بهتر چرا،ولي شاد...

دوستانم! كاش دستي دوستانمو پس ميداد.همشون دارن ميرن تومارپيچ حلزوني،ازونا كه مادراي مهربون مرحوم تو كارتونا ميان به خواب پسر بيچاره اي كه هر چي دست دراز ميكنه و دادميزنه ماااااااااااااااااماااااااااااااااان هيچي دستشو نميگيره.

جاي اخوان خالي.گاهي با اينهمه عطر كه خالي ميكنم رو خودم،بوي مرداب آزارم ميده.

 

 

 
 

سالك پوينده : ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ

 

 
سالك پوينده



نویسندگان
سالك پوينده


آرشیو وبلاگ
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
تیر ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
اسفند ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢

لینک دوستان
  وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
اخبار جهان
اخبار فاوا
تالارهاي گفتگو
خرید اینترنتی

خروجی وبلاگ
feed

پشتيباني
وبلاگ فارسی

 
[ منزل | قديما | تماس ]