دارم دق ميكنم از يكنواختي زندگي،از اين عدم زندگي كه انتخاب كرده ام."انتخاب"كرده ام؟فكر كنم اين انتخاب بود كه منو...
هي سعي ميكنم بينابين جمع و ضرب و تقسيم هاي هميشگي و هر روزه و پايان ناپذير،به دلايل،ضرورت ها . خوبي هاي زندگي كردن فكر كنم.و هي به مغزم فشار بيارم كه چرا مردم ميگن_صداي خودمم يادم مياد،شايد گاهي گفته باشم_ زندگي يه هديه است.به هر حال همه هديه ها كه آدمو شاد نميكنن.ياد پارچه سفيد گلداري افتادم كه يادم نيست كدوم آدم كج سليقه و بي فكري تولد 10 سالگيم بهم داد.همون قدر بي مزه ، شادي نياور و بي تفاوت شده برام.و باز هم درست نميدونم چي بهم ميدادن شاد ميشدم،بهتر چرا،ولي شاد...
دوستانم! كاش دستي دوستانمو پس ميداد.همشون دارن ميرن تومارپيچ حلزوني،ازونا كه مادراي مهربون مرحوم تو كارتونا ميان به خواب پسر بيچاره اي كه هر چي دست دراز ميكنه و دادميزنه ماااااااااااااااااماااااااااااااااان هيچي دستشو نميگيره.
جاي اخوان خالي.گاهي با اينهمه عطر كه خالي ميكنم رو خودم،بوي مرداب آزارم ميده.